چشم هایم را در آئینه میکارم
تا آیتی روید جاودانگی بهار را 
آیا تو مزهء خون را چشیده ای؟
زمانی که کارد به استخوان برسد، خون، چگونه مزه یی خواهد داشت؟ وقتی کارد به استخوان برسد، خدا چه رنگی میداشته باشد؟ گناه چه رنگی میداشته باشد؟ 
خون،
فوارهء خون
جاری،
جاری
روی خاک غمگین
روی زمین
می بینم
حرمت خاک چه آسان که شکست
ظلمت ظالم پست

به من بگو
ای بهترین
ای یار
من در این بهار مرجانی
از کدامین عشق
چگونه سخن بگویم؟

حضور وحشی مرگ را
به نظاره نشسته ایم
صبور
سنگین
چونان سنگ زیر آبشار
زمزمهء خاموش اشک بر چهره ها
معصوم درد های مانرا
تکرار میکند

عشق ای عشق
بر دستهای نازنینت
زنجیری
باحلقه هایش
نیرنک
کین
نفرت
در پیچیده اند

هر کجا بروی و هر کاری بکنی
یک نفر هست که همیشه با توست و همراه توست
کسی که حتی در لحظه هایی که تنهای تنها
در یک گوشه نشسته ای و فکر می کنی به تو نگاه می کند.
کسی که در تمام لحظه ها مواظب توست
مواظب کارها و حرف ها وفکرها یت.
مواظب حرف هایی که آهسته و یا بلند بر زبان می آوری.
کسی که به آرزوها و فکرهایی که در ذهن داری نگاه می کند.

با تو هستم
آره با خود تو
خوب می دونی دارم چی می گم پس یه کم به کا رات و حرفات فکر کن.
تا کی

:همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش کبوترها
من به این جمله می اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد 
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را
در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل 
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله می اندیشم
به تو می اندیشم
ای سرا پا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را
تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من
تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو
به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی که از موی دراز

تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من
تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش


